تبليغاتX
طاقت
ای صبح شب نشینان،جانم به طاقت آمد...
 

 

 

"شاهد"

 

 

      هيچكس نمي داند براي من چه اتفاقي افتاد.آنروز وقتي چشم گشودم،هيچ حسي نداشتم.تنم كرخت بود و گويي

 

وزني نداشت.سعي كردم تكاني به آن بدهم و بلند شوم،كوششم بي فايده بود.در چشم راستم سوزشي احساس كردم.

 

خواستم با دست آن را بمالم ولي هر قدرتقلا كردم حركتي نكرد.ترسيدم.گفتم سرم را بالا بگيرم ببينم چه بلايي سرم

 

آمده ولي سرم هم تكاني نخورد.تمام نيرويم را در لبانم جمع كردم تا مريم را خبر كنم اما نشد.سوك چپ اتاق را نگاه

 

كردم.فنجاني كه آخرين بار با آن چاي خورده بودم،كف اتاق روي يك كتاب قديمي افتاده بود و باريكه اي

 

از ته مانده ي چاي،روي آن خشك شده بود.(بقیه متن در ادامه ی مطلب)


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط طا قت در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386  |
 

 

 

"شاهد"

 

 

      هيچكس نمي داند براي من چه اتفاقي افتاد.آنروز وقتي چشم گشودم،هيچ حسي نداشتم.تنم كرخت بود و گويي

 

وزني نداشت.سعي كردم تكاني به آن بدهم و بلند شوم،كوششم بي فايده بود.در چشم راستم سوزشي احساس كردم.

 

خواستم با دست آن را بمالم ولي هر قدرتقلا كردم حركتي نكرد.ترسيدم.گفتم سرم را بالا بگيرم ببينم چه بلايي سرم

 

آمده ولي سرم هم تكاني نخورد.تمام نيرويم را در لبانم جمع كردم تا مريم را خبر كنم اما نشد.سوك چپ اتاق را نگاه

 

كردم.فنجاني كه آخرين بار با آن چاي خورده بودم،كف اتاق روي يك كتاب قديمي افتاده بود و باريكه اي

 

از ته مانده ي چاي،روي آن خشك شده بود.(بقیه متن در ادامه ی مطلب)


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط طا قت در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386  |
 

 

            "شاهد"

 

 

      هيچكس نمي داند براي من چه اتفاقي افتاد.آنروز وقتي چشم گشودم،هيچ حسي نداشتم.تنم كرخت بود و گويي

 

وزني نداشت.سعي كردم تكاني به آن بدهم و بلند شوم،كوششم بي فايده بود.در چشم راستم سوزشي احساس كردم.

 

خواستم با دست آن را بمالم ولي هر قدرتقلا كردم حركتي نكرد.ترسيدم.گفتم سرم را بالا بگيرم ببينم چه بلايي سرم

 

آمده ولي سرم هم تكاني نخورد.

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط طا قت در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386  |
 

 

            "شاهد"

 

 

      هيچكس نمي داند براي من چه اتفاقي افتاد.آنروز وقتي چشم گشودم،هيچ حسي نداشتم.تنم كرخت بود و گويي

 

وزني نداشت.سعي كردم تكاني به آن بدهم و بلند شوم،كوششم بي فايده بود.در چشم راستم سوزشي احساس كردم.

 

خواستم با دست آن را بمالم ولي هر قدرتقلا كردم حركتي نكرد.ترسيدم.گفتم سرم را بالا بگيرم ببينم چه بلايي سرم

 

آمده ولي سرم هم تكاني نخورد.

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط طا قت در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386  |
 مردي كه براي جانش چانه نزد...
 

سی سال پیش، در ایام کودکی تا نوجوانی به کتابخانه ی کانون پرورش فکری در پارک بیسیم (میدان خراسان) می رفتم. خانم کتابداری که به ما بچه ها کتاب می داد، گاهی برایمان شعر هم می خواند. یکی از آن شعرها بیش از اشعار دیگر برای من دلنشین و جذاب بود. شاید به این دلیل که با حال و هوای درس و مدرسه همخوان بود. بخاطر همین بی اختیار آن را به خاطر سپرده بودم و مثل همان خانم کتابدار جوان، که مهربان بود و دوست داشتنی، پیوسته آن را زیر لب زمزمه می کردم. شعر چنین آغاز می شد :

معلم پای تخته داد مي زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زير پوششی از گرد پنهان بود

و لی آخر کلاسي ها

لواشک را یواشک بين خود تقسيم می کردند

و آن يکی در گوشه‌ای ديگر «جوانان» را ورق می زد ....

آن روزها دانش آموز بودم. می گویند کانون هم تحت نفوذ چپی ها ی قبل از انقلاب یا همان توده ای ها و فدائیان خلق بوده است. این شعر هم بر سر زبان آن خانم کتابدار مهربان - و شاید چپی- جاری بود و من هم این را از او به یادگار در حافظه سپرده بودم. اما بعدها که بزرگ شدم، روزی مجموعه شعر خسرو گلسرخی به دستم افتاد و دانستم که این شعر از اوست و من تا به حال مصراع های 4 و 5 آن را غلط می خوانده ام و باید چنین می خواندم :

ولی آخر کلاسی ها

لواشک بین خود تقسیم می کردند ۱

و معلوم نبود که آن "یواشک" را چگونه در کنار "لواشک" نشانده بودم! وقتی دانستم که این شعر از گلسرخی است، بدان علاقه مندتر شدم و آن را بیشتر زمزمه می کردم! اما حسب عادت، همچنان غلط . پیش تر گلسرخی را با تماشای دفاعیاتش در دادگاه نظامی زمان پهلوی در تلویزیون دیده بودم.

سال 1357 که انقلاب پیروز شد، در همان نخستین روزهای پیروزی انقلاب جلسه ی دادگاه او از تلویزیون پخش شده بود. دفاعیاتش چنان در من - که محصل بودم - اثر کرده بود که همواره او را ، بدون توجه به مسلک فکری و مرام سیاسی اش دوست داشتم. چهره اش در ذهنم مانده بود و هر کس را که شبیه او بود به دیده ی احترام می نگریستم و ناخودآگاه چون گلسرخی بزرگش می پنداشتم. تا آنجا که سال اول دبیرستان، وقتی دبیر شیمی فحاش، بی جهت و بخاطر یک سوءتفاهم سیلی محکمی به گوشم نواخت و از کلاس اخراجم کرد، هرگز از او ناراحت نشدم! چون سبیلش شبیه گلسرخی و سرش مثل سر او اصلع بود !

نه تنها من، بلکه همه ی مردم گلسرخی را بزرگ می دانستند و می دانند. گلسرخی و کسانی همچون او انسان هایی فرازمانی و فرامکانی اند و در بند هیچ حزب و آیینی محصور نمی مانند.

آن روزها، با تماشای سخنان گلسرخی در دادگاه نظامی، می شنیدم که خیلی ها از هم می پرسیدند گلسرخی مسلمان بود یا کافر ؟ برخی می گفتند اندیشه هایش التقاطی بود و عده ای او را ملحد می دانستند. بعضی نیز بر این باور بودند و هستند که در جهانبینی موحد و در مرام اجتماعی مارکسیست بود !

اما من معتقدم اینها خیلی مهم نیست. زیرا خسرو گلسرخی نه یک فیلسوف، بلکه شاعر، روزنامه نگار و چریکی استوار بود که با سخنانش در دادگاه پوزه ی استبداد و تفرعن را به خاک مالید. به همین دلیل بنا نیست کسی از او درس جهانبینی بیاموزد و یا با خواندن اشعار و یادداشت های ادبی او مارکسیست یا ماتریالیست شود.

او یک مبارز بود و تنها چیزی که از خود بر جای گذاشت، ترسیم چهره ی زیبای ایثار و جهاد بود. وقتی در دادگاه برخاست، سخن منسوب به امام حسین (ع) را خواند که : "ان الحیاه عقیده و جهاد".۲ او اگر دین نیز نداشت – این بماند که دین را چه تعریف می کنیم! - اما مصداق بارز این کلام امام حسین بود که : اگر دین ندارید، لااقل آزاده باشید. ( ان لم یکن لکم دین فکونوا احرارا فی دنیاکم ) و شاید اگر خسرو گلسرخی در عاشورای سال 61 هجری در کربلا حضور داشت، در صف یاران امام حسین بود. دست کم صلابت و پایداریش در پیشگاه حاکم ظالم این گمان را به باور نزدیک می کند؛ و مگر نه این است که پیامبر فرمود : برترین جهادها سخن حق در نزد حاکم ظالم است؟ آیا گلسرخی اینگونه نبود؟ به هر حال او اگر مسلمان نمرده باشد، یقینا "حسینی" به شهادت رسیده است؛ اما معلوم نیست هر مسلمانی حسینی بمیرد !

آری اینها خیلی مهم نیست، مهم پایداری، از خودگذشتگی، آگاهی، دردمندی، شعور و تعهد اوست که امروزه نسل جوان غفلت زده ی ما از آن محروم است.

او در دوم بهمن 1322 در رشت متولد شد. قبل از دو سالگی پدر را از دست داد. با مادرش (شمس الشریعه وحید ) و برادر خردسالش از رشت به قم نزد پدر بزرگش حاج شیخ محمد وحید هجرت کرد. شیخ محمد وحید از همرزمان میرزا كوچك خان جنگلی بود. خسرو در دامان این شیخ مبارز رشد کرد و تحت تاثیر این چریک سالخورده شعرهایی به نام جنگلی ها سرود. در سال 1341 پس از فوت پدر بزرگ و با پایان یافتن تحصیلات متوسطه برای تامین معاش خانواده با برادرش فرهاد به تهران آمد و در سه راه امین حضور ساکن شد. روزها كار می كرد و شب ها درس می خواند. او در این سالها اشعار، مقالات و نقدهایی می نوشت که با نام های مستعاری مانند : خ . گ، دامون، بابك رستگار، افشین راد و خسرو كاتوزیان در نشریات منتشر می شد. با آموختن زبان فرانسه و انگلیسی آثاری را به فارسی ترجمه کرد. در سال 48 با عاطفه گرگین، شاعر و نویسنده، ازدواج كرد. خسرو گلسرخی با مترجمان و نویسندگانی همچون كاوه گوهرین و مرحوم عمران صلاحی دوست و همنشین بود. بعدها کاوه گوهرین مجموعه آثار او را در دو مجموعه به نام های ”دستی میان دشنه و دل” و ” من در كجای جهان ایستاده ام” چاپ كرد. زندگانی زناشویی او چهار سال بیشتر طول نکشید و ثمره ی آن فرزندی به نام دامون بود. مدتی بعد از دستگیری گلسرخی همسرش نیز دستگیر و در دادگاه نظامی به چهار سال زندان محكوم شد.

گلسرخی در فروردین 1352 دستگیر شد و در بهمن همان سال به جرم توطئه علیه جان شاه و به خاطر دفاع از عقایدش در دادگاه نظامی به اعدام محكوم گردید. سرانجام سحرگاه 29 بهمن همان سال به همراه کرامت الله دانشیان از فدائیان خلق و ولی الله سیف، حجت عبدلی، ماشاءالله سیف، عبادالله خدارحمی، روح الله سیف و بهمن منشط، از گروه اسلامی ابوذر در میدان تیر چیت گر اعدام شد.

رضا علامه زاده که به همراه خسرو گلسرخی و کرامت الله دانشیان، محاکمه و با یک درجه تخفیف به حبس ابد محکوم شده بود، در توضیح دستگیری و جرم خسرو گلسرخی و ماجرای محاکمه و اعدام او می گوید :

... ما نه بخاطر اعمالمان، بلکه تنها بخاطر فکرمان محاکمه می شدیم و موضعی که در آن دادگاه اتخاذ می کردیم، جرم اصلی ما تلقی می شد. این مساله را بار دیگر تاکید می کنم که این پرونده کاملا جعلی بود. اما نه به این مفهوم که این پرونده از بنیاد ساختگی بود، بلکه به این معنا که شکل ارائه پرونده و آنچه که روزنامه های تحت سانسور آن زمان نوشتند و رادیو تلویزیون پخش کردند، مغایر با واقعیت بود و این پرونده صرفا در اتاق های شکنجه ی اوین تدوین شده بود.

در آغاز سال 50 خسرو گلسرخی گروه مطالعاتی متون مارکسیست – لنینیستی تشکیل داده بود و با شکوه فرهنگ نیز در این گروه فعالیت داشت، این گروه بنا به دلایلی از هم پاشید. اما گلسرخی در فروردین ماه سال 52 به جرم ایجاد یک محفل مارکسیست – لنینیستی، بازداشت شد.

در بهار همان سال فیلمی که من ساخته بودم، برنده جایزه شد. من، عباس سماکار و طیفور بطحایی به این فکر افتادیم تا از این فرصت ویژه یعنی رو به رو شدن با فرح استفاده کنیم. ابتدا مساله را چنین عنوان کردیم که در این جمع شعار زندانیان سیاسی را ، که آن زمان از مسائل حاد ایران بود، مطرح سازیم. اما بعد به این نتیجه رسیدیم که در صورت طرح این شعار در آن جمع درباری این صدا به بیرون نخواهد رسید و تنها زندان و مجازات برای ما به همراه داشت. از این رو تصمیم گرفتیم با گروگان گرفتن فرح در مراسم اهدای جایزه، شعار آزادی زندانیان سیاسی را مطرح کنیم، و از طریق وسایل ارتباط جمعی آن را به گوش عموم برسانیم. اما مشکل از آنجا آغاز می شد که هیچ یک از ما تجربه عملیات مخفی و مسلحانه را نداشتیم. به علت این بی تجربگی، تصمیم گرفتیم که با سازمان چریک های فدایی خلق که می توانست ما را برای استفاده از امکان ملاقاتی که داشتیم یاری دهد، تماس بگیریم. در حین همین تدارکات بود که ما دستگیر شدیم. یعنی ما در این مورد تنها حرف زده بودیم بی آنکه اسلحه ای را که بعدها در دادگاه نشان دادند دیده باشیم. در آن سالها ساواک بشدت ریشه دوانده بود و بخصوص برای کسانی که قصد تهیه اسلحه داشتند تله های بسیار می گذاشت. بطوری که هر کانال تهیه اسلحه به شکلی به ساواک ختم می شد . . .

در رابطه با مساله تهیه اسلحه بود که ما با کرامت دانشیان تماس گرفتیم و حتی رفقایمان به شوخی گفتند که اینها می خواستند اسلحه را از ساواک بخرند! طبعا با این شرح خسرو گلسرخی در این میان نقشی نداشت و ماه ها پیش از فکر این مساله نیز خسرو گلسرخی دستگیر و زندانی شده بود. اما چطور این قضایا به هم مربوط می شود و چرا پرونده های جدا به هم پیوست ؟

گلسرخی با شکوه فرهنگ در گروه از هم پاشیده ای که اشاره کردم، دوسال قبل در مورد اعدام انقلابی شاه بارها سخن گفته بود. اینکه این حرف چقدر بجا بود و نشان از آگاهی این شاعر مبارز بود بماند. چرا که 7 سال بعد در سال 57 مردم با همین شعار "مرگ بر شاه" در خیابانها به راه افتادند و شهید دادند. اما گلسرخی به عنوان یک انسان آگاه دورنگر ، شاه را به عنوان نوکر امپریالیسم شناخته بود و نابودی او را یکی از نقاط عطف برای رهایی این مملکت از چنگ امپریالیسم تشخیص داده بود. به هر حال عملا دو سال پیش از دستگیری ما این مساله منتفی شده بود. اما پس از دستگیری شکوه فرهنگ که همراهمان بود، در زیر شکنجه ها مسایل دو سال قبل از این را در رابطه با گلسرخی فاش کرد. شکوه فرهنگ حتی در دادگاه هم گفت که چون گروه را معرفی کرده است باید از محکومیت معاف شود از این مسایل ساواک کوچکترین اطلاع قبلی نداشت. با عنوان شدن این قضیه از طرف شکوه فرهنگ پای گلسرخی و چند نفر دیگر نیز به پرونده ما کشیده شد، و آنان پس از 6 ماه زندان متهم به توطئه برای ترور شاه شدند. مشابهت این دو طرح باعث شد که این پرونده 12 نفری، به عنوان توطئه علیه خاندان سلطنت عنوان شود . . .

از دوران پنج ماهه ای که با هم در زندان اوین بودیم می گویم. برای همه روشن است که گلسرخی و دانشیان در طول دادگاه چه موضع مستحکمی در دفاع از ایدئولوژی که به آن معتقد بودند گرفتند. این موضع در تمام طول بازجویی های این دو رفیق، حماسه ای در اوین آفرید که برای بازجوها و شکنجه گرها نیز فراموش نشدنی است . . .

تهدید آنان همواره این بود که ما شما را نمی کشیم و گلسرخی می گفت : "من کاری نمی کنم که شما بتوانید مرا نکشید. من دادگاه را به آتش می کشم ." و این کار را کرد. اما چرا چنین می گفت ؟ رفیق کرامت دانشیان در این مورد می گفت : اگر این پرونده خونی دهد و کسی از افراد متهم در این پرونده شهید شود. آن وقت تمام نقشه های ساواک برای بهره برداری از این پرونده سازی ها نقش بر آب شده است. چرا که او خوب می دانست که ساواک این پرونده را چنین ساخت و حتی تصمیم به علنی کردن دادگاه آن گرفت تا از آن بهره تبلیغاتی گیرد . . .

پس از دادگاه که ما 5 نفر (من، بطحایی، سماکار، دانشیان و گلسرخی ) محکوم به اعدام شدیم در سلول های انفرادی به سر می بردیم. 24 زیر اعدام بودیم. یعنی فاصله دادگاه دوم و روز شهادت رفقایمان. یک هفته پیش از شهادت رفقا، من، سماکار و بطحایی در یک سلول و گلسرخی و دانشیان در سلول دیگر زندانی بودند. دلیل این جدا کردن را ما کوچک بودن سلول ها تصور کردیم و اینکه بیش از سه نفر در یک سلول جا نمی گرفتند. روز 28 بهمن سال 52 ساعت 4 بعد از ظهر در سلولمان بودیم که صدای پای نگهبانان را شنیدیم و از لای شکاف در دیدیم که به طرف سلول خسرو و کرامت رفتند. چند دقیقه بعد این دو با ساک دستی شان بیرون آمدند. ما به بهانه رفتن به دستشویی در زدیم. از نگهبان پرسیدیم رفقایمان را به کجا می برند که گفت نمیداند. وقتی کرامت و خسرو به در سلول ما رسیدند گفتند : بچه ها خداحافظ ما را به زندا قصر می برند. نمی دانم چرا، اما به یکباره هر سه نفر سست شدیم و روی کف سلول نشستیم و دانستیم که قضیه باید مهمتر از این باشد. افسر مربوطه ساعت 10 همان شب ما را به اتاق بازجویی خواست و گفت : شما سه نفر یک درجه تخفیف گرفتید و به حبس ابد محکوم شده اید. بخاطر دارم عباس سماکار پرسید : پس دو رفیق ما چه شدند؟ بازجو گفت : کاری از دست ما بر نمی آید ... . اما ذهن ما این مفهوم را پس می زد و نمی خواستیم واقعیت را بپذیریم. بعدها از ماموران زندان قصر شنیدیم که همان شب 28 بهمن ، کرامت و خسرو را به زندان قصر برده اند و صبح روز بعد به همراه چند نفر از دوستان گروه "اباذر" که محکومیت اعدام داشتند، به میدان تیر برده شده اند. و بعدها در برگ قطعیت خواندیم که : "صبح روز 29 بهمن سال 52 حکم در مورد خسرو گلسرخی و کرامت دانشیان اجرا شد." (به نقل از کیهان 3 /۱۲/ 1357)

در یکی از شب های دهه ی فجر امسال، شبکه ی 3 سیمای جمهوری اسلامی بخشی از صحنه ی دادگاه گلسرخی را پخش کرد. اما متاسفانه سانسور شده ! دوست داشتم جوانانی که او را نمی شناختند، متن کامل و سانسور نشده ی سخنان او را در دادگاه بخوانند. لذا در ذیل متن کامل دفاعیات او را در دادگاه نظامی، که از روی نوار (فیلم کامل دادگاه ) پیاده شده می خوانید. او در آغاز یکی از سروده هایش را می خواند و سپس سخن خود را شروع می کند:

این کاج های بلند است

که در میانه ی جنگل

عاشقانه می خواند

ترانه ی سیال سبز پیوستن

برای مردم شهر

نه چشم های تو ای خوبتر ز جنگل کاج

اینک برهنه ی تبرست

با سبزی درخت هیاهویت

* * *

این سوگوار سبز بهار

این جامه ی سیاه معلق را

چگونه پیوندی است

با سرزمین من ؟

آن کس که سوگوار کرد خاک مرا

آیا شکست

در رفت و آمد حمل این همه تاراج ؟

* * *

این سرزمین من چه بی دریغ بود

که سایه ی مطبوع خویش را

بر شانه های ذوالاکتاف پهن کرد

و باغ ها میان عطش سوخت

و از شانه ها طناب گذر کرد

این سرزمین من چه بی دریغ بود

* * *

ثقل زمین کجاست ؟

من در کجای جهان ایستاده ام ؟

با باری از فریادهای خفته و خونین

ای سرزمین من !

من در کجای جهان ایستاده ام ؟

ان الحیاه عقیده و جهاد. سخنم را با گفته ای از مولا حسین شهید بزرگ خلق های خاورمیانه آغاز می کنم. من که یک مارکسیست – لنینیست هستم برای نخستین بار عدالت اجتماعی را در مکتب اسلام جستم و آنگاه به سوسیالیسم رسیدم. من در این دادگاه برای جانم چانه نمی زنم و حتی برای عمرم. من قطره ای ناچیز از عظمت و حرمان خلق های مبارز ایران هستم. خلقی که مزدک ها و مازیارها و بابک ها، یعقوب لیث ها، ستارها و حیدرعمواوغلی ها، پسیان ها و میرزاکوچک ها، ارانی ها و روزبه ها و وارطان ها داشته است. آری من برای جانم چانه نمی زنم چرا که فرزند خلق مبارز و دلاور هستم. از اسلام سخنم را آغاز کردم. اسلام حقیقی در ایران همواره دین خود را به جنبش های رهایی بخش ایران پرداخته است. سید عبدالله بهبهانی، شیخ محمد خیابانی ها نمودار صادق این جنبش ها هستند و امروز نیز اسلام حقیقی دین خود را به جنبش های آزادی بخش ملی ایران ادا می کند. هنگامی که مارکس می گوید: در یک جامعه طبقاتی ثروت در سویی انباشته می شود و فقر و گرسنگی و فلاکت در سویی دیگر در حالی که مولد ثروت طبقه محروم است، و مولا علی می گوید: قصری برپا نمی شود مگر آنکه هزاران نفر فقیر گردند، نزدیکی های بسیاری وجود دارد . چنین است که می توان در این تاریخ از مولا علی به عنوان نخستین سوسیالیست جهان نام برد و نیز از سلمان پارسی ها و اباذر غفاری ها. زندگی مولا حسین نمودار زندگی اکنونی ماست که جان بر کف برای خلق های محروم میهن خود در این دادگاه محاکمه می شویم . او در اقلیت بود و یزید، بارگاه ، قشون، حکومت و قدرت داشت. او ایستاد و شهید شد هر چند یزید گوشه ای از تاریخ را اشغال کرد؛ ولی آنچه که در تداوم تاریخ تکرار شد راه مولا حسین و پایداری او بود؛ نه حکومت یزید. آنچه را خلق ها تکرار کردند و می کنند راه مولا حسین است. بدینگونه است که در یک جامعه مارکسیستی، اسلام حقیقی به عنوان یک رو بنا قابل توجیه است و ما نیز چنین اسلامی را اسلام حسینی و اسلام علی را تایید می کنیم. اتهام سیاسی در ایران نیازمند اسناد و مدارک نیست. خود من نمونه صادق اینگونه متهم سیاسی در ایران هستم. در فروردین ماه چنان که در کیفر خواست آمده به اتهام تشکیل یک گروه کمونیستی که حتی یک کتاب نخوانده است دستگیر می شوم. تحت شکنجه قرار می گیرم ( یکی از عمال ساواک فریاد می زند : دروغه ) و خون ادرار می کنم. بعد مرا به زندان دیگری منتقل می کنند. آنگاه هفت ماه بعد دوباره تحت بازجویی قرار می گیرم که توطئه کرده ام. دو سال پیش حرف زدم و اینک به عنوان توطئه گر در این دادگاه محاکمه می شوم. اتهام سیاسی در ایران این است. زندان های ایران پر است از جوانان و نوجوان هایی که به اتهام اندیشیدن و فکر کردن و کتاب خواندن توقیف و شکجه و زندانی می شوند. آقای رئیس دادگاه همین دادگاه های شما آنها را محکوم به زندان می کند. آنان وقتی که به زندان می روند و برمی گردند دیگر کتاب را کنار می گذارند، مسلسل به دست می گیرند. باید به دنبال علل اساسی گشت. معلول ها فقط ما را وادار به گلایه می کند. چنین است که آنچه ما در اطراف خود می بینیم فقط گلایه است. در ایران انسان را بخاطر داشتن فکر و اندیشیدن محاکمه می کنند چنانکه گفتم من از خلقم جدا نیستم ولی نمونه صادق آن هستم. این نوع برخورد با یک جوان، کسی که اندیشه می کند یادآور انگیزیسیون و تفتیش عقاید قرون وسطایی است. یک سازمان عریض بوروکراسی تحت عنوان فرهنگ و هنر وجود دارد که تنها یک بخش آن فعال است و آن بخش سانسور است که به نام اداره نگارش خوانده می شود. هر کتابی قبل از انتشار به سانسور سپرده می شود. در حالی که در هیچ کجای دنیا چنین رسمی نیست و بدینگونه است که فرهنگ مومیایی شده که خاسته از روابط تولیدی بورژوازی کمپرادور در ایران است در جامعه مستقر گردیده است و کتاب و اندیشه مترقی و پویا را سانسور شدید خود خفه می کند. ولی آیا با تمام این اعمالی که صورت می گیرد باتمام این خفقان می توان جلوی این اندیشه را گرفت ؟ آیا در تاریخ شما چنین نموداری دارید ؟ خلق قهرمان ویتنام نمودار صادق آن است. پیکار می کند و می جنگد پوزه تمدن ب 52 امریکا را بر زمین می مالد. در ایران ما با ترور افکار و عقاید رو به رو هستیم. در ایران حتی به زبان های بالنده خلق های ما مثل خلق های بلوچ، ترک و کرد اجازه انتشار به زبان اصل نمی دهند. چرا که واضح است آنچه که باید به خلق های ایران تحمیل گردد همانا فرهنگ سوغاتی امپریالیسم آمریکا که در دستگاه حاکمه ایران بسته بندی میشود می باشد. توطئه های امپریالیسم هر روز به گونه ای ظاهر می شود . اگر شما در زمانی که نیروهای آزادی بخش الجزایر مبارزه می کردند آن زمان را در نظر بگیرید، خلق الجزایر با دشمن خود رو در رو بود. یعین سرباز ، افسر و گشتی های فرانسوی را می دید و می دانست دشمن این است. ولی در کشورهایی نظیر ایران ، دشمنت مرئی نیست. بکله فی المثل در لباس احمد آقای آژدان دشمن را فرو می کنند که خلق نداند دشمنش کیست. در اینجا آقای دادستان اشاره ای به رفرم اصلاحات ارضی کردند و دهقان ها و خان ها که ما می خواهیم بیاییم و به جای دهقان ها بار دیگر خان ها را بگذاریم این یک اصل بدیهی و بسیار ساده تکامل اجتماعی است که هیچ نظامی قابل برگشت نیست. یعنی هنگامی که برده داری دوره اش تمام می شود، هنگامی که فئودالیسم به سر می رسد. نظام بورژوازی در می رسد. اصلاحات ارضی در ایران تتنها کاری که کرده راهگشایی برای مصرفی کردن جامعه و آب کردن اضافه تولید بنجل امپریالیسم است. در گذشته اگر دهقان تنها با خان طرف بود، حالا با چند خان طرف است. شرکت های زراعتی و شرکت های تعاونی امپریالیسم در جوامعی مثل ایران برای اینکه جلودار انقلابات توده ای بشود ناگزیر است که به رفرم هایی دست بزند. آقای رئیس دادگاه کدام شرافتمند است که در گوشه و کنار تهران مثل نظام آباد، مثل پل امامزاده معصوم، مثل میدان شوش، مثل دروازه غار برود و با کسانی که یک دستمال زیر سر دارند، صحبت کند و بپرسد شما از کجا آمده اید ؟ چه می کنید ؟ می گویند: ما فرار کرده ایم. از چه ؟ از قرضی که داشته ایم و نمی توانستیم بپردازیم. اصلاحات ارضی درست است که قشر خرده مالک را بوجود آورده ولی در سیر حرکت طبقات این ماندنی نیست. خرده مالکی که با ماموران دولتی می سازد نزدیکتر است. ثروتمندتر است. آرام آرام مالک های دیگر را می خورد. در نتیجه ما نمی توانیم بگوییم که فئودالیسم در ایران از بین رفته. درست است شیوه تولید دگرگون شده مقداری، ولی از بین نرفته. مگر همان فئودال ها نیستند که الان دارند بر ما حکومت می کنند. همان فئودال های سابق هستند. حالا برای برای امپریالیسم دلالی می کنند. بورژوا کمپرادور شرکت های سهامی زراعی و شرکت های تعاونی که بیشتر بخاط مکانیزه کردن ایران به کار گرفته شده تا کدخداها .

رئیس دادگاه : از شما خواهش می کنم از خودتان دفاع کنید.

گلسرخی : من دارم از خلقم دفاع می کنم.

رئیس دادگاه : شما به عنوان آخرین دفاع از خودتون دفاع بکنید و چیزی هم از من نپرسید. به عنوان آخرین دفاع اخطار شد که مطالبی آنچه که به نفع خودتان می دانید در مورد اتهام بفرمایید.

گلسرخی : من به نفع خودم هیچی ندارم بگویم. من فقط به نفع خلقم حرف می زنم. اگر این آزادی وجود ندارد که من حرف بزنم می تونم بنشینم.

رئیس دادگاه : همانقدر آزادی دارید که از خودتان به عنوان آخرین دفاع، دفاع کنید.

گلسرخی : من می نشینم، می نشینم ، من صحبت نمی کنم . . .

رئیس دادگاه : بفرمایید .

سپس گلسرخی نشست .

-----------------------------------------------------------------------------

۱ - متن کامل شعر این است:

معلم پای تخته داد مي زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوشش
ی از گرد پنهان بود
ول
ی آخر کلاسي ها
لواشک بين خود تقسيم م
ی کردند
وآن يک
ی در گوشه‌ای ديگر «جوانان» را ورق می زد.
برا
ی اينکه بيخود های‌و هو می کرد و با آن شور بی‌پايان
تساويها
ی جبری را نشان می‌داد
با خط
ی ناخوانا بروی تخته‌ای کز ظلمتی تاريک
غمگين بود
تساو
ی را چنين بنوشت : يک با يک برابر است
از ميان جمع شاگردان يک
ی‌برخاست
هميشه يک نفر بايد بپاخيزد...
به آرام
ی سخن سر داد :
تساو
ی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه‌ها ناگه به يک سو خيره گشت و
معلم مات بر جا ماند
و او پرسيد : اگر يک فرد انسان ، واحد يک بود
آيا يک با يک برابر بود؟
سکوت مدهش
ی بود و سوالی سخت
معلم خشمگين فرياد زد آر
ی برابر بود
و او با پوزخند
ی گفت:
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلب
ی پاک و دستی فاقد زر داشت پايين بود؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آنکه صورت نقره گون ، چون قرص مه م
ی‌داشت بالا بود
وآن سيه چرده که م
ی ناليد پايين بود؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
اين تساو
ی زير و رو می شد
حال م
ی‌پرسم يک اگر با يک برابر بود
نان و مال مفتخواران از کجا آماده م
ی‌گرديد؟
يا چه‌کس ديوار چين‌ها را بنا م
ی‌کرد؟
يک اگر با يک برابر بود
پس که پشتش زير بار فقر خم م
ی‌گشت؟
يا که زير ضربه شلاق له م
ی‌گشت؟
يک اگر با يک برابر بود
پس چه‌کس آزادگان را در قفس م
ی‌کرد؟
معلم ناله آسا گفت :
بچه ها در جزوه ها
ی خویش بنویسید :
یک با یک برابر نیست . . . .


۲ - بسیاری این جمله را از امام حسین نمی دانند،
بلکه منسوب به آن حضرت دانسته اند.

|+| نوشته شده توسط طا قت در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386  |
 سپهر فضل
 

روشن سپهر فضل

 

ای اولین سخن!

           

       ای چتر آرزو،ای گلبن چمن!

 

ای مهر روشنا،ای چلچراغ من!

 

زیبای خفته ام،ای نازنین من!

 

آرام لحظه ها!با من سخن بگو

   

                                    ای جان آشنا،با من سخن بگو

 

ای بحر بی کران!وی سیل بی امان!

                  

                     خندان غزال من! با من سخن بگو

 

دل ای امید جان،جانان این جهان!

                    

                   سیمین ستاره ام! با من سخن بگو

 

غمگین سحاب من،نوشین شراب من

                          

                         ای بی قرار اشک!

                                               

                                   با من سخن بگو

 

بانوی بی دلم! ای باوفای من !

        

                     گریان تکیده ام،با من سخن بگو

 

ای "هست " بی محال

           

                  ای معنی وصال!

 

از قلب عاشقت

             

             با من سخن بگو...

 

م.طاقت

|+| نوشته شده توسط طا قت در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386  |
 رنج تن
 

و چه رنجی ست! همه بردگان "تن"ایم...از صبح کارمان آغاز می شود.کار،کار...

 

وقتی خسته می شوی،"استراحت"،وقتی گرسنه می شوی "غذا"،وقتی شکم پر

 

می شود باید "خالی" اش کنی و وقتی خالی می شود ناگزیر از پر کردنش

 

هستی! وقتی "درد" داری "قرص" ،"دوا" ،کار می کنی برای غذا و غذا

 

می خوری برای "کار"."استراحت" می کنی برای "کار" و"کار" برای

 

"استراحت"!! جل الخالق! چه تسلسل بیهوده ای! و چه خوشیم که

 

بردگی این "لجن" را می کنیم ، بردگان بی مزد و منت!!!

 

خاک بر سرمان! خاک بر سر من! هر روز دغدغه ی فردا، غم آینده،

 

اندوه "زنده"گی!،این که فردا چه پیش می آید و خوب است که چه پیش آید

 

و اگر پیش نیاید چه می شود و اگر بیاید...چند سال بعد چه؟ سرنوشت...تقدیر...؟!!

 

امروز زندگی می کنیم برای فردا و فردا برای پس فردا...وهمینطور روزها

 

و روزها و روزها... شب را طی می کنیم تا روز فرا رسد و روز را به امید

 

شبی دیگر به پایان می بریم.همه اش باید به این "گل و لجن" خدمت کنی،باید

 

بخوری،بخوابی،تمیزش کنی،پر و خالی اش کنی تا "زنده" بمانی و "زنده"

 

می مانی تا بخوری و بخوابی و تمیزش کنی و پر و خالی اش کنی...

 

همه اش همین است و همین و همین ... و این دور باطل را ساعت ها و روزها

 

وماه ها و سال ها و قرن ها وعصرها و نسل ها،طی می کنیم و گمان می کنیم

 

همین است...همین!

 

چه زیباست آن لحظه که از چنگال بی رحم این زندان بان خونخوار ازاد شوم.

 

آه! صدای بال هایم را می شنوم،اما این بال ها کوچک و ضعیف اند و نحیف،

 

و یا شاید بزرگ وفراخ اما در زیر گام های پلید این گستاخ گرفتار!

 

می گویند هر روحی به جسم خود تعلق دارد،می گویند در نخستین ساعات مرگ

 

روح حول بدن خویش می چرخد،در همان حوالی می پلکد،بی تابی می کند،می نالد

 

اما این یکی...نه...آه چه می بینم! این یکی از جسم خود بیزار است،گویا منتظر

 

جدایی است! منتظر است که تا مجالی یافت مغتنم دارد و خود را از اسارت "تن"

 

آزاد.اما "مجال بیرحمانه اندک بود و واقعه سخت نامنتَظَر..."۱

 

لحظه ای حول بدن و کالبد خویش نمی پلکد،بی تابی نمی کند،نمی نالد،چه! خود

 

بی تاب "رفتن" است، بی تاب "کندن" و "رسیدن" است.به محض جدایی،

 

فرسنگ ها از آن فاصله می گیرد و در عرصه ی بی وزنی می خرامد.

 

به مجرد رهایی فریاد غرورآمیزی سر می دهد: "فُزتُ بِرَب الکَعبَه"...۲

 

گمان کنم زیباترین لحظه ی عمر،لحظه ی انفصال روح باشد.حتی فکرش به

 

شوقم می آورد.بگذارید صدای گوشنوازش را بشنوم.دوست دارم در تلالو نگاه

 

پاک و معصومانه اش غرق شوم...

 

آه بگذارید صدای زیبایش برای لحظاتی هرچند کوتاه،مرا ازیاد این هیولای رنج

 

غافل کند...

 

بگذارید دمی بیاسایم...بگذارید بیاسایم،آه من خسته ام!

 

                                                              خسته!

 

                                                                       بگذارید...

 

پانوشت ها:

۱)احمد شاملو

۲)امام علی "ع"

"م.طاقت" .۲۵/۹/۸۳

|+| نوشته شده توسط طا قت در یکشنبه یکم مهر 1386  |
 علی...
 

روزها شیر نمی نالد!

 در برابر نگاه روباهان،در برابر نگاه گرگ ها و در برابر

 نگاه جانوران شیر نمی نالد،سکوت و وقار و عظمت

خویش را بر سر شکنجه آمیز ترین دردها حفظ می کند.

اما تنها در شبهاست که شیر می گرید.نیمه شب

به طرف نخلستان می رود،آنجا هیچکس نیست،

مردم راحت آرمیده اند،هیچ دردی آنها را در شب بیدار

نگاه نداشته است،و این مرد تنها که در روی زمین

خودش را تنها می یابد،با این زمین و این آسمان بیگانه

است،به نخلستان می رود و هراسان است

که کسی او را در آن حال نبیندکه شیر در شب می گرید و در تنهایی.

و باز برای آن که ناله ی او به گوش هیچ فهم پلیدی

 و هیچ نگاه آلوده ای نرسد،سر در حلقوم چاه

می کند و می گرید.این گریه از چیست؟ افسوس که

 گریه ی او یک معما برای همه است،زیرا حتی

شیعیان او نمی دانند که علی چرا می گرید!

از این که خلافتش غصب شده؟! از این که فدک از دست

رفته؟! از این که چه کسی روی کار آمده؟!

از این که او از مقامش...؟!! از اینکه...؟!!! از...؟!!!

این حرفها نیست،یک روح تنها در دنیایی که

با آن بیگانه است،در یک جامعه ای که دائما در آن زندگی

می کند،اما در سطح درکی که یاران پیغمبر

از اسلام داشته اند نتوانسته خودش را منطبق کند،تنها مانده است و می نالد.

(معلم شهید دکتر علی شریعتی،علی تنهاست ص ۱۶ تا ۲۱)

|+| نوشته شده توسط طا قت در شنبه ششم مرداد 1386  |
 نماز
 

چون به نماز می ایستی

 

                                    بلندتر می نمایی

 

چون به نماز می ایستی

 

                                    تمام خود را به خدا ی سپاری

 

و من تمام خود را به تو

 

                                     شگفت بت پرستا که منم...

 

چادر نماز سپید گلدارت

 

             همان بهار شکوفاست بر قامت موزون ترین ناربن

 

الله اکبر...

 

                 نجوای گرم و پاک تو هنگامه می کند

 

چندان که وسوسه ی خدای تو شدن را

 

                                 در کفرگاه دلم بر می انگیزد

 

قامت تو

 

             خود نمازی دیگر است

 

چون رساترین آیه

                   

                           به موزونی و بلندی.

 

نمازهایت را با نیتی دوگانه به جای آر

 

                              که من در توام از شدت خواستن

 

چون به رکوع می روی

 

                                با زانوان من برخیز

 

                                که من در تو ایستاده ام

 

                                                به هنگام برخاستن.

 

            "استاد علی موسوی گرمارودی"

|+| نوشته شده توسط طا قت در جمعه هشتم تیر 1386  |
 رفیق شهید "ناصر سلیمی"، تیرباران 31 مرداد 1358
 

رفیق شهید "ناصر سلیمی"، تیرباران 31 مرداد 1358

مجموعه عكس جهانگیر رزمي اندك زماني پس از انقلاب بهمن ۱۳۵۷ گرفته شده و صحنه تيرباران يازده مرد را در كردستان، واقع در غرب ايران، نشان مي دهد در همان زمان بدون نام عكاس از سوي يك خبرگزاري پخش شد و جايزه پوليتزر را از آن خود كرد تا تنها موردي باشد كه اين جايزه معتبر به شخصي كه هويتش معلوم نيست، اهدا شود پس از گذشت بيش از ربع قرن، روزنامه آمريكايي وال استريت ژورنال در مقاله اي مفصل، كه با همكاري خود آقاي رزمي تهيه شد، هويت برنده جايزه پوليتزر را كه سالها به دليل نگراني از امنيت جاني وي پنهان بوده، فاش كرد. آنکه در عکس با دست باندپیچی شده در سمت راست ایستاده